سال نو بر شما مبارک
مرحوم سيد بن طاووس رحمت الله عليه در كتاب "زوائد الفوائد" فرموده است: روايت كرده اند محمد بن ابى العلاء همدانى و يحيى بن محمد جريح بغدادى كه روزى ما منازعه كرديم درباره عمر بن الخطاب و مشتبه شد بر ما حال او، پس رفتيم به شهر قم به نزد احمد بن اسحاق قمى كه از خواص (اصحاب) امام على النقى عليه السلام (و امام حسن عسكرى عليه السلام بود و به خدمت حضرت صاحب الامر عليه السلام نيز رسيده بود)، چون در را كوبيديم كنيز عراقيه اى بيرون آمد و احوال احمد را از او پرسيديم، گفت: او مشغول اعمال عيد است چون امروز عيد است، گفتم: سبحان الله! عيدهاى شيعيان چهار عيد است: عيد فطر و عيد قربان و عيد غدير و روز جمعه، آن كنيز گفت: احمد بن اسحاق از امام على النقى عليه السلام روايت مى كند كه امروز روز عيد و بهترين عيدها نزد اهل بيت رسالت عليهم السلام و دوستان ايشان است، ما گفتيم: رخصت بطلب تا به نزد او آئيم، چون آن كنيز او را خبر كرد بيرون آمد به سوى ما درحالى كه لنگى بسته بود و بوى مشك از او ساطع بود و دست به صورت خودمى كشيد، ما گفتيم: اين چه حالت است كه از تو مشاهده مى كنيم؟
گفت ناراحت نباشيد، حالا از غسل روز عيد فارغ شدم، گفتيم: مگر امروز عيد است!؟ گفت: بلي، و آن روز، روز نهم ماه ربيع الاول بود، سپس ما را به خانه خود برد و ما را نشاند.
پس گفت: روزى به نزد مولاى خود حضرت امام على بن محمد النقى الهادى عليه السلام در سُرَ مَن رَأى رفتم (درمثل اين روز كه شما به نزد من آمده ايد و آن روز، روز نهم ماه ربيع الاول بود) چون رخصت يافتم و به خدمت آن حضرت رسيدم ديدم كه آن حضرت بر غلامان و خدمت كاران خود جامه هاى فاخر پوشانيده و مجلس خود را آراسته ومجمره اى در پيش خود گذاشته و به دست مبارك خود عود در آن مى اندازد، گفتم: يابن رسول الله! - پدران و مادران ما فداى شما باد - آيا از براى اهل بيت درامروز فرحى تازه روى داده است؟ حضرت فرمود: و كدام روز حرمتش نزد اهل بيت عظيم تر است از امروز كه روز نهم ربيع الاول است؟
بدرستى كه خبر داد مرا پدرم كه حذيفه بن يمان در چنين روزى (كه روز نهم ماه ربيع الاول است) داخل شد بر جدم حضرت رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم، حذيفه گفت: ديدم حضرت امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام و حضرت امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام را كه با حضرت رسالت پناه طعام تناول مى نمودند و آن حضرت بر روى ايشان تبسم مى نمود و به امام حسن و امام حسين عليهما السلام مى فرمود: بخوريد، گوارا باد از براى شما بركت و سعادت اين روز، بدرستى كه اين روز، روزى است كه حق تعالى هلاك مى كند دشمن خود و جد شما را، و روزى است كه حق تعالى در اين روز قبول مى كند اعمال محبين و شيعيان شما را، و روزى است كه ظاهر مى شود راستى گفته خدا كه مى فرمايد : «تلك بيوته خاوية بما ظلموا" (سوره نمل آيه 52)، يعنى : "اين است خانه هاى ايشان كه خالى گرديده به سبب ستمهاى ايشان"، و روزى است كه در اين روز هلاك مى شود فرعون اهل بيت و ستم كننده بر ايشان و غصب كننده حق ايشان، و روزى است كه حق تعالى عملهاى دشمنان شما را باطل مى كند «فجعلنا هباء منثورا؛ پس، مثل پنبه زده شده قرار مى دهيم».
پس حذيفه گفت: من گفتم: يا رسول الله! آيا در ميان امت شما كسى خواهد بود كه هتك اين حرمتها نمايد؟ حضرت فرمود: بلي، اى حذيفه! بُتى از منافقان بر ايشان سركرده خواهد شد، و به عمل مى رساند خواب مرا، و تازيانه ظلم و ستم را بر دوش خود خواهد كشيد، و مردم را از راه خدا منع خواهد كرد، و كتاب خدا را تحريف خواهد نمود و سنت مرا تغيير خواهد داد و ميراث فرزند مرا متصرف خواهد شد، و خود را پيشواى مردم خواهد خواند، و زيادتى بر وصى من خواهد كرد، و مالهاى خدا را به ناحق بر خود حلال خواهد نمود، و در غير طاعت خدا صرف خواهد كرد، و مرا و برادر و وزير مرا به دروغ نسبت خواهد داد، و دختر مرا از حق خود محروم خواهد نمود، پس دختر من او را نفرين مى كند و حق تعالى نفرين او را در "مثل اين روز" مستجاب خواهد گردانيد.
حذيفه گفت: پس، گفتم: يا رسول الله! دعا كن حق تعالى او را در حيات شما هلاك گرداند، حضرت فرمود: اى حذيفه! دوست نمى دارم جرأت كنم بر قضاى خدا و از او طلب كنم تغيير امرى را كه در علم او گذشته است، ولكن از حق تعالى سؤال كردم كه: فضيلت دهد آن روزى را كه خدا هلاك مى كند او را در آن روز بر ساير روزها، تا آنكه احترام آن روز سنتى گردد و در ميان دوستان و شيعيان اهل بيت من، پس حق تعالى وحى كرد به سوى من: اى محمد! در علم سابق من گذشته است كه فرا گيرد تو را و اهل بيت تو را محنتهاى دنيا و بلاها و ستمهاى منافقان و غصب كنندگان از بندگان من، آن منافقانى كه تو خير خواهى ايشان كردى و به تو خيانت كردند، و تو با ايشان راستى كردى و با تو مكر كردند، و تو را ايشان صاف بودى و دشمنى تو را به دل گرفتند، و تو ايشان را خشنود كردى و تو را تكذيب كردند، و تو ايشان را برگُزيدى و تو را در بليه گذاشتند، پس سوگند ياد مى كنم به حول و قوه و پادشاهى خود كه البته بگشايم به روى كسى كه غصب كند حق على را - كه وصى تو است بعد از تو - هزار در از پست ترين طبقه هاى جهنم كه آن را (فيلوق) گويند و او را و اصحاب او را در قعر جهنم جاى دهم، جائى كه شيطان از مرتبه خود بر او مشرف شود و او را لعنت كند، و آن منافقان را در قيامت عبرتى گردانم براى فرعونهايى كه در زمان پيامبران ديگر بوده اند، و براى سائر دشمنان دين، و ايشان را و دوستان ايشان را به سوى جهنم ببرم با ديده هاى كبود و صورتهاى غضبناك و درهم كشيده، با نهايت مذلت و خوارى و سرگردانى و پشيماني، و ايشان را به طور هميشگى و ابدالاباد در عذاب خود بدارم.
اى محمد! بدرستى كه همراه و وصى تو در منزلت تو، مى رسد به او بلاها از فرعون زمان او و غصب كننده حق او كه جرأت مى كند بر من، و كلام مرا قلب و تبديل مى كند، و شركت به من مى آورد و مردم را منع مى كند از راه من و گوساله اى از براى امت تو برپا مى كند، و كافر مى شود و به من در عرش و عظمت و جلال من، بدرستى كه امر كرده ام ملائكه هفت آسمان خود را و شيعيان و محبين شما را كه: عيد بگيرند روزى كه آن ملعون را هلاك مى كنم و امر كرده ام ايشان را كه كرسى كرامت مرا نصب كنند در برابر بيت المعمور و ثنا كنند بر من و طلب آمرزش نمايند براى شيعيان و محبان شما از فرزندان آدم.
و امر كرده ام ملائكه نويسندگان اعمال را كه در اين روز (از اين روز تا سه روز) قلم از مردم بردارند و ننويسند چيزى از گناهان ايشان را به خاطر كرامت تو و وصى تو.
اى محمد! قرار دادم اين روز را عيد براى تو و اهل بيت تو و براى كسانى كه تابع ايشان هستند از مؤمنان و شيعيان ايشان، و سوگند ياد مى كنم به عزت و جلال و علو و منزلت و مكان خود كه عطا كنم كسى را كه عيد بگيرد اين روز را از براى من، ثواب آنهايى كه به دور عرش احاطه كرده اند، و قبول كنم شفاعت او را بر خويشان او، و زياد كنم مال او را اگر وسعت دهد در اين روز بر خود و عيان خود، و هر سال در اين روز هزاران نفر از مواليان و شيعيان شما را از آتش جهنم آزاد گردانم، و قرار دهم سعى ايشان را گرامى داشته شده، و گناهان ايشان را آمرزيده شده، و اعمال ايشان را قبول شده.
حذيفه گفت: پس برخاست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و به خانه ام سلمه رفت، و من برگشتم در حالى كه صاحب يقين بودم در كفر ثانى (عمر)، تا آنكه بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ديدم كه او چه فتنه ها برانگيخت، و كفر اصلى خود را اظهار كرد و از دين برگشت، و دامان بى حيائى و وقاحت را براى غصب امامت و خلافت بالا زد، و قرآن را تحريف كرد، و آتش در خانه وحى و رسالت زد، و بدعتها در دين خدا قرار داد، و سنت آن حضرت را بَدَل كرد، و شهادت حضرت امير المؤمنين عليه السلام را رد كرد، و فاطمه سلام الله عليها دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را تكذيب نمود، و فدك را غصب كرد، و يهود و نصارى و مجوس را از خود راضى نمود، و نور ديده مصطفى را به خشم درآورد و او را راضى نكرد، و جميع سنتهاى رسول خدا را از بين برد، و تدبير كشتن امير المؤمنين عليه السلام را نمود، و جور و ستم را در ميان مردم آشكار كرد، و هر چه خدا حلال كرده بود حرام كرد، و هر چه خدا حرام كرده بود حلال كرد، و حكم نمود كه از پوست شتر درهم و دينار بسازند و خرج كنند، و سيلى به صورت فاطمه زهرا عليها السلام زد، و بر منبر حضرت رسالت به غصب و جور بالا رفت، و بر حضرت امير المؤمنين عليه السلام دروغ بست، و با آن حضرت دشمنى و معارضه كرد، و رأى آن حضرت را به سفاهت نسبت داد.
حذيفه گفت: پس حق تعالى دعاى مولاى مرا در حق آن منافق مستجاب گردانيد، و قتل او را بر دست كشنده او جارى ساخت.
پس رفتم به خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السلام كه آن حضرت را تهنيت و مبارك باد بگويم به خاطر كشته شدن آن مناقف و واصل شدن او به عذاب و انتقام حق تعالى ، چون حضرت مرا ديد، فرمود: اى حذيفه! آيا به خاطر دارى آن روزى را كه آمدى به نزد سيد من رسول خدا صلى الله عليه و آله و من و دو سبط او حسن و حسين نزد او نشسته بوديم و با او اطعام مى خورديم، پس تو را راهنمايى و آگاه كردند بر فضيلت اين روز كه تو داخل شده بودى بر ايشان؟ گفتم بلى ، اى برادر رسول خدا! حضرت فرمود: به خدا سوگند كه اين (همان) روزى است كه حق تعالى در آن ديده آل رسول را روشن گردانيد و من براى اين روز هفتاد و دو نام مى دانم.
حذيفه گفت: يا امير المومنين! دوست دارم كه اين نامهاى روز نهم ربيع الاول را از شما بشنوم.
حضرت فرمود: اى حذيفه! اين روز، روز استراحت است ( كه مومنان از شر آن فاسق امان يافتند) ، روز زائل شدن كرب و غم است، روز غدير دوم است، روز تخفيف گناهان شيعيان است، روز بخشش است، روز برداشتن قلم از شيعيان است، روز در هم شكستن بناى كفر و عداوت است، روز عقيقه است، روز بركت است، روز طلب خونهاى مؤمنان است، (روز) عيد بزرگ خدا است، روز مستجاب شدن دعاها است، روز موقف اعظم است، روز دورى جستن و پرهيز كردن از دشمنان است، روز شرط است، روز كندن (از خود جدا نمودن) لباس سياه است، روز ندامت و پشيمانى ظالم است، روز شكسته شدن شوكت مخالفان است، روز نفى هموم است، روز خشنودى است، روز فتح و پيروزى است، روز عرض اعمال كافران است، روز ظهور قدرت خدا است، روز پوشانيدن (عيوب) است، روز عفو از گناه شيعيان است، روز فرح و شادى شيعيان است، روز سيراب كردن است، روز توبه انابت و بازگشت به سوى حق تعالى است، روز زكات بزرگ است، روز فطردوم است، روز قتال با كفار در راه خدا است، روز گره خوردن آب دهان در گلوى مخالفان است، روز خشنودى مؤمنان است، روز عيد اهل بيت عليهم السلام است، روز ظفر يافتن بنى اسرائيل بر فرعون است، روز مقبول شدن اعمال شيعيان است، روز پيش فرستادن صدقات است، روز زيادتى مثوبات است، روز قتل منافق است، روز مشهود (شاهد) است، روزى است كه ظالم انگشت حسرت و ندامت به دندان مى گزد، روز خراب شدن بنيان ظلالت است، روز بخشش است، روز شهادت است، روز درگذشتن از گناه مؤمنان است، روز خوشى دلهاى مؤمنان است، روز برطرف شدن پادشاهى منافقان است، روز توفيق اهل ايمان است، روز رهائى و استراحت مؤمنان از شر كافران است، روز مظاهره كمك كردن به يكديگر است، روز مفاخره به خود باليدن است، روز قبول شدن اعمال است، روز ضعيف شدن (كفر) است، روز شكر حق تعالى است، روز يارى مظلومان است، روز زيارت كردن مؤمنان است، روز دوستى نمودن با مؤمنان است، روز سخت گريه كردناست، روز رسيدن به رحمتهاى الهى است، روز پاك گردانيدن اعمال است، روز برطرف شدن بدعتها است، روز ترك گناهان كبيره است، روز ندا كردن به حق است، روز موعظه و نصيحت است، روز عبادت است، روز انقياد رهبرى پيشوايان دين است.
حذيفه گفت: پس، از خدمت امير المومنين عليه السلام برخاستم، و گفتم:
اگر در نيابم از افعال خير و آنچه اميد ثواب از آن دارم مگر «محبت اين روز» و «دانستن فضيلت اين روز» را، هر آينه منتهاى آرزوى من خواهد بود.
پس محمد و يحيى (راويان اين حديث) گفتند: چون اين حديث را از احمد بن اسحاق شنيديم ، هر يك برخاستيم و سر او را بوسيديم و گفتم:
حمد و شكر مى كنيم خداوندى را كه جان ما را نگرفت تا اينكه «فضيلت اين روز مبارك» را به ما رسانيد، پس به خانه هاى خود برگشتيم و اين روز را عيد گرفتيم، پس بدرستى كه اين روز، عيد شيعه است.
«سزاوار است شيعيان را كه اين روز را تعظيم نمايند و اظهار سرور و شادى نمايند»
(تلخيص از كتاب زاد المعاد علامه مجلسى رحمه الله عليه ص 403)
حضرت امام رضا عليه السلام پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال 183 هجرى در 35 سالگى، عهده دار مقام امامت شد. دوره امامت ايشان بيست سال بود كه ده سال نخست آن با خلافت «هارون الرشيد»، پنج سال با خلافت «محمد امين » و پنج سال آخر با خلافت «عبدالله المامون » معاصر بود.
با شهادت امام موسى كاظم عليه السلام، سياست ضد علوى عباسيان با شكست مواجه شد. مردم بيش از پيش به اهل بيت عصمت عليهم السلام گرايش پيدا كردند و اين گرايش حتى در ميان خانواده خلفا و درباريان نيز رسوخ كرد. چنانكه گويند: زبيده، همسر رشيد و نوه منصور و بزرگترين زن عباسى، شيعه شد و چون هارون الرشيد از آن آگاهى يافت، سوگند خورد كه طلاقش دهد. روايت شده است كه وقتى جسد مطهر امام كاظم عليه السلام را به جمع پاسبانان حكومت آوردند و با سخنان زشت خبر مرگ آن بزرگوار را اعلام كردند، سليمان، پسر منصور دوانيقى، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوى اين كار را بگيرند. او، خود، با پاى برهنه در پى جنازه حركت كرد و قضيه را كتبا به اطلاع هارون الرشيد رساند. هارون در پاسخ گفت: اى عمو، صله رحم كردى، خداوند به تو پاداش نيك دهد; به خدا سوگند، سندى بن شاهك اين كار را به دستور ما انجام نداده است.
همه اين كارها به خاطر هراس از شورش علويان سامان يافت. چه اينكه سليمان بن ابى جعفر نيز از برگزيدگان دولت عباسى بود. مؤيد اين سخن اظهارات هارون در پاسخ به يحيى بن خالد برمكى است. يحيى نخست در باره امام كاظم عليه السلام سعايت كرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد; آنگاه در باره امام رضا عليه السلام به هارون گفت: پس از موسى بن جعفر پسرش جاى او نشسته، ادعاى امامت مى كند.
هارون، از عواقب قتل موسى بن جعفر عليه السلام بيم داشت، به يحيى گفت: آنچه با پدرش كرديم كافى نيست؟ مى خواهى يكباره شمشير بردارم و همه علويان را بكشم؟
امام رضا عليه السلام با استفاده از فرصت بدست آمده، آشكارا اظهار امامت كرده; در حالى كه مى دانيم امام صادق عليه السلام، پنج نفر را وصى خود خواند تا وصى برگزيده از گزند دشمنان در امان ماند.
بدين ترتيب بايد گفت كه عباسيان طى 15 سال آغازين امامت امام رضا عليه السلام يا در هراس از علويان به سر مى بردند و يا به منازعات داخلى بين دو برادر، امين و مامون، مشغول بودند. سرانجام، پنج روز پيش از پايان محرم سال 198 ق، امين از خلافت خلع و به قتل رسيد. در اين دوره حكومتهاى مستقلى چون «ادارسه » و «اغالبه » پاى گرفتند و قيام ابوالسرايا روى داد. در اين قيام بيش از بيست هزار نفر شركت داشتند و شهرهاى زيادى به تصرف قيام كنندگان در آمد. در سال 199 هجرى، ابوالسرايا به دست نظاميان مامون كشته شد.
نام برخى از واليان شهرهاى تصرف شده چنين بود:
والى كوفه; اسماعيل بن على بن اسماعيل بن امام جفعرصادق عليه السلام والى يمن; ابراهيم بن موسى بن جعفر عليه السلام والى اهواز; زيد بن موسى بن جعفر عليه السلام (زيدالنار) والى بصره; عباس بن محمد بن عيسى بن محمد بن على بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب والى مكه; حسن بن حسن افطس والى واسط; جعفر بن محمد بن زيد بن على واسط; حسين بن ابراهيم بن امام حسن عليه السلام
تزلزل شخصيت مامون و قيامها و حكومتهاى مستقلى كه در اندك مدتى جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سياست پيشين عباسيان، كه با شعارهايى به نفع علويان حكومت عباسى را از آن خود ساختند، تمسك جويد و رژيم عباسى را با تدبيرى زيركانه از سقوط حتمى نجات بخشد.
بيشتر حكومتهاى به استقلال رسيده و عموم قيام كنندگان و رهبران آنها از خاندان پيامبر اکرم صلى الله عليه وآله بودند. چنانكه در قيام ابوالسرايا دو تن از برادران امام رضا عليه السلام ولايت يمن و اهواز را به دست گرفته بودند. مامون، كه پس از شهادت امام كاظم عليه السلام از امامت على بن موسى الرضا عليه السلام آگاهى داشت، وى را وليعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهاى شيعى را فرو نشاند.
احمد شبلى مى گويد: ... چه بسا انگيزه بيعت گرفتن مامون براى ولايت عهدى امام رضا عليه السلام آن بود كه مى خواست به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد; زيرا آنان به اولاد على عليه السلام تمايل بيشترى داشتند.
علامه جعفر مرتضى حسينى مى گويد:
در ارزيابى شورشهاى ضد عباسى به اين نكته پى مى بريم كه از سوى علويان خطرى جدى آنان را تهديد مى كرد; زيرا اين شورشها در مناطق بسيار حساسى برمى خاست و رهبريشان نيز در دست افرادى بود كه از استدلال قوى و شايستگى غير قابل انكارى برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسيان قابل مقايسه نبودند.
اينكه مردم رهبران اين شورشها را تاييد مى كردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ مى گفتند، خود دليلى بود بر ميزان درك طبقات مختلف ملت از خلافت عباسيان و نيز شدت خشمشان كه بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بويژه با علويان برانگيخته شده بود.
در اين ميان، مامون بيش از هر كس ديگرى مى دانست كه اگر امام رضا عليه السلام بخواهد از آن فرصت استفاده كند و به تحكيم موقعيت و نفوذ خويش بر ضد حكومت جارى بپردازد، چه فاجعه اى در انتظارش است.
با توجه به موقعيت پيش آمده، مامون بايد دست به كارى مى زد تا از ورطه هلاكت رهايى يابد. فرو نشاندن شورشهاى علويان، مشروعيت بخشيدن به حكومت عباسى، از ميان بردن محبوبيت علويان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسيان، مستمر ساختن تاييد ايرانيان، تقويت حسن اطمينان مردم به خليفه اى كه برادر خود را كشته است و از ميان بردن خطر قيام رضوى بخشى از حقايقى بود كه مامون را در انديشه نيرنگ فرو برد.
او چنان انديشيد كه براى خلافت امام رضا عليه السلام از مردم بيعت بگيرد، تا امام را خليفه مسلمانان و امير بنى هاشم، اعم از عباسيان و طالبيان، قرار دهد. حضرت امام رضا عليه السلام با پيشنهاد مامون مخالفت كرد. اصرار مامون و خوددارى امام دو ماه به طول انجاميد. سرانجام خليفه به حضرت رضا عليه السلام چنين پيام داد:
«... تو هميشه به گونه ناخوشايندى با من برخورد مى كنى، در حالى كه تو را از سطوت خود ايمنى بخشيدم. به خدا سوگند، اگر وليعهدى را پذيرفتى كه هيچ، و گر نه مجبورت خواهم كرد كه آن را بپذيرى، اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد».
ناگفته پيداست كه پيشنهاد خلافت هرگز جدى نبود، چگونه ممكن بود مامون، كه براى به دست آوردن خلافت برادرش را از ميان برد و عباسيان را از خود رنجاند، آن را به امام عليه السلام واگذار كند؟
اين برنامه، مقدمه مساله ولايت عهدى امام رضا عليه السلام بود; مساله اى كه حضرت عليه السلام دلايل پذيرش آن را چنين بيان كرده است:
1. روزى «ابن عرفه » از امام پرسيد: به چه انگيزه اى وارد ماجراى ولعيهدى شدى؟ امام جواب داد: به همان انگيزه اى كه جدم على عليه السلام را به ورود در شورا وادار كرد.
2. امام در پاسخ ريان، يكى از يارانش، فرمود: ... خدا مى داند چقدر از اين كار بدم مى آمد. ولى چون مرا مجبور كردند كه ميان كشته شدن يا ولايتعهدى يكى را برگزينم ... در واقع اين ضرورت بود كه مرا به پذيرفتن آن كشانيد و من تحت فشار بودم.
در اين روايت امام پذيرش ولايتعهدى را به پذيرش خزانه دارى از سوى حضرت يوسف مانند مى كند.
مامون در برابر اعتراض عباسيان به مساله ولايتعهدى امام رضا عليه السلام چنين گفت: «اين مرد كارهاى خود را از ما پنهان كرده، مردم را به امامت خود مى خواند. ما او را بدين جهت وليعهد قرار داديم كه مردم را به خدمت ما بخواند و به ملك و خلافت ما اعتراف كند. در ضمن شيفتگانش بدانند كه او چنانكه ادعا مى كند نيست و اين امر (خلافت) شايسته ماست نه او. همچنين ترسيديم اگر او را به حال خود بگذاريم، در كار ما شكافى به وجود آورد كه نتوانيم آن را پر كنيم و اقدامى عليه ما بكند كه تاب مقاومتش را نداشته باشيم. اكنون كه اين شيوه را پيش گرفته، در كارش مرتكب خطا شديم، و با بزرگ كردن او خود را در لبه پرتگاه قرار داديم، نبايد در كارش سهل انگارى كنيم. بدين جهت بايد كم كم از شخصيت و عظمت او بكاهيم; بايد او را پيش مردم به صورتى درآوريم كه از نظر آنها شايستگى خلافت نداشته باشد. سپس در باره او چنان چاره انديشى كنيم كه از خطرات احتمالى اش جلوگيرى كرده باشيم ».
وقتى كار امين پايان يافت و حكومت مامون استقرار پذيرفت. مامون ضمن نامه هاى متعدد از امام رضا عليه السلام خواست تا همراه بزرگان علوى به خراسان بيايد و چون با مخالفت امام رو به رو شد، پيكى براى انتقال امام رضا عليه السلام روانه مدينه كرد.
صدوق از محول سجستانى نقل مى كند: زمانى كه پيكى براى بردن امام رضا عليه السلام به خراسان وارد مدينه شد، من آنجا بودم. امام براى خداحافظى از رسول خدا صلى الله عليه وآله به حرم آمد. او را ديدم كه چندين بار از حرم بيرون آمده، دوباره به سوى آرامگاه رسول خدا صلى الله عليه آله بازگشت و با صداى بلند گريست. من به امام نزديك شده، سلام كردم و علت اين امر را جويا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بيرون مى روم و در غربت از دنيا خواهم رفت...»
حسن بن على وشاء نقل مى كند كه، امام به من فرمود:
وقتى خواستند مرا از مدينه بيرون ببرند، اعضاى خانواده ام را جمع كردم و دستور دادم برايم چنان گريه كنند كه صدايشان را بشنوم. سپس ميان آنها دوازده هزار دينار تقسيم كردم و گفتم: من ديگر به سوى شما باز نخواهم گشت.
مامون دستور داد امام رضا عليه السلام را از مسير بصره، اهواز و فارس به مرو ببرند. چون بيم آن داشت اگر امام از راه كوفه، جبل و قم حركت كند، مهرورزى شيعيان شهرهاى فوق، حكومت مامون را به خطر اندازد. «تاريخ قم»، كه از كهن ترين كتب موجود جهان تشيع است، هجرت امام رضا عليه السلام را چنين نقل مى كند:
«... مامون رضا را از مرو به مدينه در صحبت رجاء بن الضحاك به راه بصره و فارس و اهواز [به طوس آورد] و از براى او در آخر سنه ماتين بيعت به ولايت عهد بستند و امام على بن موسى الرضا عليهما السلام را به طوس زهر داد و روز دوشنبه، شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلاث و ماتين مدفون آمد و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدت ولايت عهد دو سال و چهار ماه و قبر و تربت او به ديهيست از ديه هاى طوس كه آنرا سناباد مى خوانند، به نزديك نوقان در سراى حميد بن عبدالحميد الطائى الطوسى در پهلوى رشيد...».
هجرت امام رضا عليه السلام يك مهاجرت سياسى اجبارى بود كه در سال 200 هجرى به دستور خليفه وقت انجام شد. مسير هجرت امام از مدينه به مرو چنين است:
1. مدينه 2. مكه (برخى اين شهر را مسير هجرت نمى دانند).
3. نباج 4. بصره 5. اهواز6. اربق (اربك)7. ارجان (بهبهان)8. ابركوه (ابرقوه)9. ده شير (فراشاه)10. يزد11. قدمگاه خرانق (مشهدك)12. رباط پشت بادام 13. نيشابور14. قدمگاه نيشابور15. ده سرخ 16. طوس 17. سرخس 18. مرو
در جريان هجرت حضرت رضا عليه السلام سه مساله عمده روى داد كه به ترتيب عبارت است از: بيمارى آن بزرگوار در اهواز، استقبال مردم در نيشابور و بيان حديث سلسلة الذهب و زندانى شدن در سرخس.
با توجه به استقبال بى نظير مردم نيشابور از امام رضا عليه السلام و بيان حديث سلسلة الذهب از سوى آن حضرت، رژيم عباسى چنان شايع كرد كه امام رضا عليه السلام ادعاى الوهيت كرده، او را بدين اتهام در سرخس زندانى ساخت. اينكه امام عليه السلام چه مدت در زندان بود، معلوم نيست. ولى اين واقعه نشان مى دهد كه پذيرش ولايتعهدى امرى تحميلى بود. با ورود امام به مرو، مامون براى انجام يافتن نقشه اش استقبال باشكوهى از وى به عمل آورد و پس از پذيرش ولايتعهدى از سوى امام، به نام آن جناب سكه زد.
پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) در تاريخ 28 صفر سال 10 هجرى در مدينه منوره چشم از جهان فرو بستند و به لقاء الله پيوستند، و اين در حالى بود كه سر در سينه برادر خويش على بن ابى طالب (عليه السلام) داشتند: (ولقد قبض رسول الله...): و رسول خدا در حالى قبض روح شد كه سر بر سينه من نهاده بود و جانش در ميان دستانم گرفته شد و من دستم را بر چهره ايشان كشيدم و من متولى غسل آن حضرت شدم و ملائكه مرا كمك مى كردند و در و ديوار خانه اش من از صداى آهسته آنان كه بر او نماز مى خواندند و گروهى بالاى مى رفتند و گوش من از صداى آهسته آنان كه بر او نماز مى خواندند خالى نمى شد تا آنكه او را در ضريحش به خاک سپرديم... (نهج البلاغه، فيض الاسلام: خطبه 88).
و در غم رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) در حالى كه حضرت را غسل مى داد و كفن مى كرد، چنين فرمود: (بأبى أنت و أمى يا رسول الله لقد انقطع بموتك...): پدر و مادرم فداى تو اى رسول خدا! همانا با مرگ تو از نعمتى محروم شديم كه با مرگ ديگران از آن محروم نمى شديم و آن، نعمت نبوت و اخبار آسمانى بود. مصيبت تو آنقدر بزرگ است كه ما را به خاطر تمام مصيبتهاى ديگر تسليت مى دهد و از اين جهت، تو منحصر به فرد هستى و همه مردم در سوگ تو ماتمزده هستند و از اين جهت عموميت دارى و اگر نبود كه تو ما را به صبر امر فرمودى و از جزع و ناله نهى نمودى ، سرچشمه هاى اشك را خشك مى كرديم و درد و غم ما همواره باقى مى بود و اندوه ما زدوده نمى شد و اينها نيز براى تو اندك است، ولى مرگ را نمى توان برطرف كرد، پدر و مادرم فداى تو باد! ما را نزد پروردگارت ياد كن و در خاطر خود نگهدار!) (نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 226).
رسول خدا (صلى الله عليه وآله) لحظاتى پيش از رحلت فرمود: (براى من كاغذ و دواتى بياوريد تا مكتوبى بنويسم كه پس از من گمراه نشويد!) در اين لحظه، عمر بن الخطاب گفت: (اين مرد هذيان مى گويد و بيمارى بر او غلبه كرده است! ما را كتاب خدا بست است! و شعار (حسبنا كتاب الله) كه نقض كننده فرمايش نبى اكرم (صلى الله عليه وآله) إنى تارك فيكم الثقلين.. از همان مجلس ريشه گرفت.
پس از آن، در حالى كه على (عليه السلام) هنوز در حال غسل و تدفين پيامبر بود، گروهى در محلى به نام (سقيفه) جمع شدند و در امر خلافت نزاع آغاز كردند و سرانجام ابوبكر را به عنوان خليفه برگزيده، با او بيعت كردند و اين، آغاز مسيرى بود كه به نوبه خود نتايجى به همراه داشت.
معاويه از دشمنى خوارج با امام مجتبى عليه السلام به نفع خود استفاده نمود. وى زهرى قوى را براى (جعده)، همسر امام فرستاد و به او وعده داد در صورتى كه آن حضرت را مسموم كند، او را به عقد پسرش، يزيد درخواهد آورد و به او صد هزار درهم پاداش خواهد داد.
(جعده) دختر (اشعث بن قيس) بود كه از سران خوارج و از دشمنان اميرالمؤمنين و امام مجتبى عليه السلام به شمار مى رفت و طبيعى بود كه دخترش نيز با اين طرز تفكر رشد و نمو كرده باشد. جعده نيز امام مجتبى عليه السلام را با شربتى كه در آن سم ريخته شده بود و هنگام افطار به آن حضرت داده بود، مسموم نمود. پس از دو روز، در تاريخ هفتم صفر سال 50 هجرى (و به روايتى ، 28 صفر) آن حضرت به شهادت رسيدند.
معاويه مبلغ مذكور را به جعده داد ولى او را به عقد فرزندش درنياورد و گفت: (كسى كه به حسن مجتبى خيانت كند، به يزيد نيز خيانت خواهد كرد!). امام حسين عليه السلام پس از آنكه برادر را غسل دادند و كفن نمودند، (ابن عباس) و (عبدالله بن جعفر) و (على ) فرزند ابن عباس را طلبيدند و تصميم گرفتند برادر خود را در روضه منوره رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دفن كنند. (مروان بن حكم) آل ابى سفيان و فرزندان عثمان، بار ديگر خون ريخته شده عثمان را بهانه قرار دادند و گفتند: (آن شهيد مظلوم ـ يعنى عثمان ـ در بدترين مكانها در بقيع دفن شود و حسن، با رسول خدا به خدا قسم تا شمشيرهايمان سالم است و تيرى برايمان باقى مانده، نمى گذاريم او را اينجا دفن كنى ).
امام حسين عليه السلام فرمودند: (به حق آن خداوندى كه مكه را حرم امن قرار داده، حسن، فرزند على و فاطمه، به رسول خدا و خانه او سزاوارتر است از آنها كه بدون اجازه وارد آن خانه شدند! به خدا سوگند، او از عثمان خطاكار كه (ابوذر) را تبعيد كرد و با (عمار) و (ابن مسعود) آن اعمال را انجام داد و رانده شدگان رسول خدا را پناه داد، سزاوارتر است!) مروان بر استر خود سوار شد و نزد عايشه رفت و ماجرا را به او خبر داد. او را بر استر خويش سوار كرد و به روضه رسول خدا آورد. عايشه نيز بنى اميه را تحريك مى كرد تا مانع دفن امام در حرم رسول خدا شوند. وى به ابن عباس گفت: (شما آن قدر جرأت كرده ايد كه هر روز مرا آزار مى دهيد! مى خواهيد كسى را داخل خانه ام دفن كنيد كه من او را دوست ندارم و نمى خواهم وارد خانه ام شود) ابن عباس پاسخ داد: (تو يك روز سوار شتر مى شوى (و جنگ جمل را به راه مى اندازى ) و يك روز سوار استر مى شوى و مى خواهى نور خدا را خاموش كنى و با دوستان خدا بجنگى و بين رسول خدا و حبيب او فاصله بيندازى !) عايشه از استر پايين آمد و فرياد زد: (به خدا قسم، تا يك مو در سر من باقى است، نمى گذارم حسن را در اينجا دفن كنيد!) و بنا به روايتى ، جنازه مطهر امام مجتبى عليه السلام را تيرباران نمودند. بنى هاشم خواستند شمشير بكشند و جلو آنان را بگيرند ولى امام حسين عليه السلام مانع اين كار شدند. آنگاه فرمودند: (به خدا قسم، اگر سفارش برادرم نبود، مى ديديد كه چگونه او را نزد پيغمبر دفن مى كردم و بينى شما را به خاك مى ماليدم!) سپس جنازه را برداشتند و آن را در بقيع به خاك سپردند.