تبليغاتX
بیمار عشق حسین
صفحه نخست | لیست مطالب | آرشیو مطالب | ارتباط با ما
نوشته : سید محمد    نظرات :
نوشته : سید محمد    نظرات :
نوشته : سید محمد    نظرات :
نوشته : سید محمد    نظرات :
ضرارة بن ضمره كه از ياران و خواص امير مؤمنان عليه السلام بود بر معاويه وارد شد و معاويه خواست كه او را دستگير كند و به قتل رساند اما چون زهد و تقوا اشتغال او به آخرت را ديد صرف نظر كرد و خواست او را بيازمايد، گفت: على را برايم توصيف كن. ضرار گفت: مرا معاف دار. گفت: تو را به حق او سوگند مى دهم كه او را توصيف كنى.
ضرارة گفت: حال كه ناگزيرم، گويم: به خدا سوگند او بسيار دور انديش و نيرومند بود، به عدالت سخن مى گفت و با قاطعيت فيصله مى داد. علم از جوانبش مى جوشيد و حكمت از زبانش فوران داشت، از زرق و برق دنيا وحشت داشت و با شب و تنهايى آن مأنوس بود، آن بزرگوار ـ كه درود خدا بر او باد ـ بسيار اشك مى ريخت و فراوان فكر مى كرد، لباس زبر و درشت و غذاى مانده فقيرانه را مى پسنديد، در ميان ما كه بود مانند يكى از ما بود، اگر چيزى از او مى خواستيم مى پذيرفت و اگر از او دعوت مى كرديم قدم رنجه مى فرمود، با اين همه كه به ما نزديك بود و ما را با خود نزديك مى ساخت چندان با هيبت بود كه در حضورش جرأت سخن گفتن نداشتيم.
آن بزرگوار ـ كه درود خدا بر او باد ـ اهل ديانت را بزرگ مى شمرد و بينوايان را به خود نزديك مى ساخت. نه نيرومند به باطل او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود.
به خدا سوگند يك شب به چشم خود ديدم كه در محراب عبادت ايستاده بود ـ در وقتى كه تاريكى شب همه جا را فرا گرفته و ستارگان غروب كرده بودند ـ و دست به محاسن گرفته بود و مانند مار گزيده به خود مى پيچيد و چون مصيبت زده مى گريست و مى گفت: اى دنيا، ديگرى را بفريب، آيا متعرض من شده اى و به من رو آورده اى؟ هيهات كه من تو را سه طلاقه كرده ام و رجوعى در كار نيست، عمرت كوتاه، خطرت بزرگ و عيشت ناچيز است، آه ازتوشه اندك و سفر دراز و راه ترسناك!
سخن ضرار كه به اينجا رسيد اشك معاويه بى اختيار فرو ريخت و گفت: خدا رحمت كند ابو الحسن را، به خدا سوگند همين گونه بود كه گفتى. اكنون اى ضرار بگو ببينم چگونه بر او اندوه مى برى؟ گفت: شبيه مادرى كه فرزند عزيزش را در دامنش سر بريده باشند، كه اشكش باز نمى ايستد و دردش پوشيده نمى ماند.
معاويه دستور داد كه مال فراوانى به او دهند، او نپذيرفت و بازگشت در حالى كه بر امير مؤمنان عليه السلام ندبه مى كرد. (1)

1ـ اشعة الانوار فى فضل الحيدر الكرار/326 و سفينة البحار 2/657، ماده وصف.

نوشته : سید محمد    نظرات :

(دكلمه اى در سوگ اولين مظلوم عالم هستى)

كسى كه در ميدان و مسجد پيوسته با خدا بود
آن شب ستاره هاى غمگين، با آه و ناله گرد هم آمده بودند و از بالا به خانه اى در كوفه مى نگريستند. زمين مى گريست.

آسمان نالان بود. ديوارهاى كوفه از ترس حدوث «واقعه» به هم نزديك مى شدند، شايد جلوگير آن باشند. پرنده هاى نگهبان در چارسوى مسجد كوفه، نگهبانى مى دادند.
شب پره هاى مهاجم ضمن اين كه به يكديگرنويد مى دادند، ترس و رعب سراسر وجودشان را فراگرفته بود، آخر حمله به يك فرد نبود؛ حمله به تمام انبيا و اوليا و صالحان و صديقان بود.
مى خواستند عرش خدا را به لرزه درآورند و مى خواستند عروه الوثقاى دين را نابود سازند. ابن ملجم، نماينده خفاشان شب با وحشت، براى رسيدن به آرزوى ديرينه اش، به مسجد آمده و كمين كرده بود. ولى چگونه اقدام به آن كار كرد؟! چقدر بايد شقاوت و بدبختى، وجود يك به ظاهر انسانى را فراگيرد تا دستش به شمشير بلند شود وبر فرق قهرمانى فرود آيد كه برق ذوالفقارش دل يلان عرب را مى لرزاند و زهره قهرمانان را مى شكافت؛ رادمردى كه در برابر اشك يتيمان ومحرومان مهربان تر از پدر و مادر بود و با لطف و مهربانى اشك هاى غم ديدگان را پاك مى كرد و دست محبت بر سرشان مى كشيد و با آنان چون فرزندان خويش رفتار مى نمود.
چگونه مى توانست آن اشقى الاشقيا شمشير زهراگينش را بر سر آن نامتناهى فرد بزند؛ او كه محور مركزى تمام فضايل بود. آن انسان كاملى كه مجسمه تمام نماى رسول خدا و نفس او و برادر او و جانشين به حق او بود. او كه نمى توان با كلمات حقش را ادا كرد و توصيفش نمود، زيرا جز خدا و رسولش كسى نتوانست و نخواهد توانست تا روز رستاخيز او را بشناسد و قدرش را بداند و عظمتش را درك كند؛ نه آن ها كه پرستيدندش و نه آن ها كه پيرويش كردند؛ همه در شناخت مقامش حيران و سرگردانند.
شاعران و سرايندگان در برابر كوه عظمت، چه مى توانند بسرايند وسخنوران و نويسندگان چه سخنى بر زبان و قلم برانند! دانشمندان وحكيمان در اين اقيانوس مواج حكمت غرق مى شوند، جز آن كه او خود به دادشان برسد و آن ها را به كرانه نجات برساند.
نه تنها زمينيان كه افلاكيان نيز از اين عظمت خدايى كه متجلى در يك فرد شده است، انگشت حيرت به دهان گرفته اند. اين چگونه مخلوقى است كه تمام صفات متضاد را در خود جمع كرده است. هنگامى كه گرد و خاك جنگ، فضا را تيره وتار مى كند و قلب پهلوانان به لرزه مى آيد، سيماى او برافروخته ولبانش متبسم و قلبش محكم، آن چنان بر ميمنه و ميسره مى تازد و باشمشير برانش بر فرق دشمنان فرود مى آورد و با ضربت هاى سهمگينش درلحظه لحظه هاى كارزار، يلان بى شمار را در خاك و خون مى غلطاند كه جزاو كسى مانند او نيست، و همو شب هنگام در محراب عبادت از خوف خدا مى گريد و براى اين كه بنده اى سپاسگزار باشد در خانه و در ميدان، با نماز و نيايش و گريه و زارى، شب را به صبح مى رساند «الم اكن عبدا شكورا».
هرگز فجرى بر روزگار على نتابيده كه ديده اش در خواب باشد و هرگز دمى از عمرش نگذشته كه در غفلت باشد. پيوسته به ياد خدا و دايم در ذكر او است، او را از خدايش هيچ امرى جدا نمى سازد، چه در جنگ باشد و چه در دكه القضاء؛ چه در خانه باشد و چه بيرون از خانه، چه در بازار باشد و چه در مسجد، براى او فرق نمى كند؛ همواره در حال عبادت و شكرگزارى است.
او تنها اطاعت خدا را مد نظر دارد وتنها به تكليف شرعى اش عمل مى كند چه در مسند خلافت باشد و چه در خانه، زندانى! چه در مصاف دشمن باشد و چه همراه با يتيمان! چه در نبرد قاسطين و مارقين وناكثين باشد و چه در كنج عزلت از خلق! و خلاصه چه در حال زائيده شدن از مادر در كعبه باشد و چه در حال جان دادن در مسجد كوفه. آن جا لب به شهادتين مى گشايد و اين جا لب با ذكر شهادتين فرو مى بندد.
على نقطه مركزى و تمام فضايل و منش هاى والا و اخلاق انسانى و كمالات معنوى گرداگرد وجودش مى چرخد؛ پس على هميشه رستگار است و اگر كسى خواهان رستگارى و رسيدن به خوشبختى و سعادت باشد، بايد فقط دنباله رو او و پيرو او باشد. و جز اين راهى براى رسيدن به سعادت چه در دنيا و چه در آخرت نيست.
على مردم را به سوى خدا دعوت مى كند و على همگام با محمد، رسالت اورا ادامه مى دهد و تكميل مى كند. خود آن حضرت در تفسير آيه «انماانت منذر و لكل قوم هاد» مى فرمايد: «رسول الله المنذر و اناالهادى؛ رسول خدا هشدار دهنده است و من هدايتگرم.»(مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 129) فخر رازى در تفسير اين آيه ادامه مى دهد: رسول خدا(ص) دستش را بر سينه اش گذاشت و فرمود: من منذرم و سپس اشاره به كتف على كرد و فرمود:
«انت الهادى، بك يهتدى المهتدون من بعدى؛ تو هادى هستى كه پس ازمن هدايت خواهان به وسيله تو هدايت مى شوند.» و همين يك سخن كافى است بر خلافت بلافصل على پس از رسول الله؛ ولى چه بايد كرد كه برخى از دانشمندان حق را آشكار مى بينند و باز هم از آن روى برمى گردانند! و على «شاهد» است و بر بينه پيامبر، گواه است «افمن كان على بينه من ربه و يتلوه شاهد منه» آيا كسى كه دليلى روشن (قرآن) دارد و پس از آن گواهى صادق و راستين (على)... كه برتمام شئون وجودى دليل بر صدق ادعاى رسول الله است. سيوطى در تفسير«درالمنثور»ش در ذيل اين آيه شريفه نقل مى كند كه اميرالمومنين على عليه السلام خود فرمود: «رسول الله على بينه من ربه وانا شاهد منه» و در موردى ديگر از خود رسول الله روايت مى كند كه فرمود: «افمن كان على بينه من ربه انا و شاهد منه على».
و على «صالح المومنين» است. جايى كه ولايت به خدا نسبت داده مى شود چه كسى پس از «الله» ولايت بر مومنين را داراست؟ همه تفسيراين آيه را مى دانيد و تمام مفسران بزرگ آن را مخصوص على نقل كرده اند كه مقصود از «الذين آمنوا» كه در آيه ولايت آمده، على است، زيرا تنها او بود كه در حال نماز، به سائلى صدقه داد وخداوند آيه ولايت را درباره اش نازل كرد ولى در جاى ديگر نيز خداوند مى فرمايد: «فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المومنين» پس خداوند و جبرئيل و آن رادمرد شايسته از مومنان، ولى اوست. در اين جا نيز پيش از مفسران شيعه، مفسران اهل سنت، غرض از صالح المومنين را در اين آيه «على» دانسته اند و از رسول الله نقل مى كنند كه فرمود: «و صالح المومنين، على بن ابى طالب» و نه تنها سيوطى در«درالمنثور»ش، كه صاحب «كنزالعمال» در صفحه 237 از جلد اول كتابش همين مطلب را نقل كرده اند. و ابن حجر در «صواعق»ش و هيثمى در «مجمع الزوايد»ش نيز به تفصيل و با بيان بيش ترى نقل كرده اند.
و على «انفاق كننده است در پنهانى و آشكار». ابن عباس در ذيل آيه شريفه «الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانيه»نقل كرده كه اين آيه درباره على نازل شد، زيرا على چهار درهم داشت، يك درهم را شبانه و درهمى را روزانه و يك درهم را آشكارا ودرهمى را مخفيانه، در راه خدا انفاق كرد.(اسد الغابه ابن اثيرج 4 ص 25) زمخشرى در «كشاف»، سيوطى در «درالمنثور»، هيثمى در«مجمع الزوايد» و ابن حجر در «صواعق المحرقه» و ده ها مفسر ودانشمند همين را ذكر كرده اند.
و على «خير البريه» است. او بهترين مخلوقات و برترين آفريدگان آفريدگار متعال است. او والاتر و شريف تر و افضل همه انسان هاى روى زمين است. و پس از على بهترين مردم، پيروانش هستند. من اين رانمى گويم كه مفسران اهل سنت مى گويند، پس چرا خود جزء پيروان على نمى شوند و چرا خود شيعه «خير البريه» نمى شوند و چرا از او فاصله مى گيرند.
ابن جرير طبرى در جلد30 صفحه 171 از تفسير معروفش «طبرى» نقل مى كند كه پيامبر در ذيل آيه «اولئك هم خير البريه» فرمود: «انت يا على و شيعتك». تو اى على و شيعيانت بهترين مردم هستيد. چه گواهى و چه شاهدى بالاتر از خدا و رسولش سراغ داريد؟ پس چرا «اذن واعيه» نيست و چرا گوش شنوا وجود ندارد؟ سيوطى در تفسير الدرالمنثور به تفصيل بيشتر نقل كرده كه جابربن عبدالله گويد: ما نزدپيامبر نشسته بوديم كه ناگهان على وارد شد. حضرت فرمود: «و الذى نفسى بيده ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامه؛ به همان خدايى كه جان من در قبضه او است سوگند كه اين مرد و شيعيانش رستگاراننددر روز رستاخيز». سپس اين آيه نازل شد: «ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريه».
و على «اهل ذكر» است. پس هر چه را نفهميديم بايد از پيشگاه على و آل على سوال كنيم و بايد از علوم آنان بهره ببريم تا پاسخ سوال هايمان را دريابيم.
جابر جعفى نقل مى كند كه وقتى آيه «فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون» نازل شد، على عليه السلام فرمود: «نحن اهل الذكر؛ ما اهل ذكريم».(تفسير طبرى،ج 17،ص 5) وعلى «رحمت خدا» است. و چه شيرين است سخن حق كه مى فرمايد: «قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفر حوا هو خير مما يجمعون؛ بگو به فضل خدا و به رحمتش اميدوار باشند و اين سان خرسند شوند كه اين بهتر است از آنچه جمع مى كنند.»
ابن عباس مى گويد: مقصود از فضل الله، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و مقصود از«رحمته» على عليه السلام است. (تاريخ بغداد،ج 5،ص 15) و على «صديق» است. هر جا سخن از رسول خدا است، پس از او به نحوى به على اشاره شده است. در سوره زمر مى فرمايد: «والذى جاء بالصدق وصدق به اولئك هم المتقون؛ و آن كسى كه صدق و راستى را آورد و كسى كه او را تصديق نمود، آنان تقوا پيشگان اند.» و در اينجا رسول خدا است كه دليلى راستين از سوى پروردگارش آورده و پيام خدايش را به مردم ابلاغ كرده و كسى كه از ساعت نخست، او را تصديق كرد و به اوايمان آورد و در تمام مراحل دعوت همراه او و پشتيبان او بود، على بود.
آنچه در اين جا فهرست وار ياد آور شديم، كمتر از يكهزارم فضايل آن حضرت است كه تنها در برخى از كتابهاى اهل سنت ديده شده واگر كسى بخواهد همه فضايل حضرت را از زبان حضرت رسول، صلى الله عليه و آله، به تنهايى ياد آور شود، مثنوى هفتاد من مى شود.
بى گمان آن همه فضائل و مناقب على از زبان رسول گرامى اسلام در گه و بى گاه، در سفر و حضر، در صبح و شام، به مناسبت و بدون مناسبت، نقل شده، تصادفى نيست كه سخن او سخن حق است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى». پس آنچه پيامبر درباره على گفته است، تكرار سخن پروردگار است. ولى چه رازى در اين امر نهفته است؟ و چرا پيامبر پيوسته از على سخن مى گويد و نه تنها در جمع كه اگر يك نفرهم در محضر مباركش نشسته بود، به مناسبتى يا هم بدون هيچ مناسبت، بلكه ابتداء به ساكن، در مدح و وصف على، سخن مى راند؟
شايد راز آن همه تاكيدهاى پى در پى رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باشد كه خود مى ديد اين مردم پس از رحلت حضرتش با على چه مى كنند! او سقيفه را و سقيفه سازان را مى ديد كه چگونه پيش از خشك شدن آب غسل جسد مباركش، گردهم مى آيند و تمام سخنان او راناديده مى گيرند و با يك توطئه از پيش ترسيم شده، على را از حق خويش جدا مى سازند و خلافت را كه امرى است الهى به ديگرى مى سپارند و سپس به يكديگر پاس مى دهند و على را خانه نشين مى كنند و به اين هم بسنده نكرده كه خانه اش را آتش مى زنند و همسرش را كه تنها يادگار رسول خدا است به شهادت مى رسانند و آن روز هم كه بافرياد عمومى مردم، خلاف به او منتقل مى شود، از همان روز اول، جنگ و كارزار را با او آغاز مى كنند و تا روز رسيدن به لقاى محبوب، ازجنگيدن و قتال او فروگذار نمى كنند.
پيامبر تمام اين رخدادهاى تلخ را مى ديد، و لذا بيشتر تاكيد بريارى رساندن به على و تاييد مطلق او مى كرد، شايد افرادى ازمهاجرين و انصار متاثر شوند و به احقيت على معتقد گردند و درروزى كه او غريب و تنها مى ماند، از او دفاع كنند و دست از اهل بيت رسول الله بر ندارند. و چقدر اينان كم بودند! همواره ياوران حق درتاريخ كم بوده اند. خود حضرتش مى فرمايد:
«لاتستوحشوا فى طريق الهدى لقله اهله؛ در راه حق از كمى يارانش نهراسيد». و سرانجام على كه صبرش كوه را به لرزه در مى آورد، دربرابر آن همه بى وفايى ها، نامردى ها، نفاق ها و آزارهاى دشمنان و يانا اهلان سست عنصر، فرياد بر مى آورد: خدا شما را بكشد. قلبم را پر از جراحت و سينه ام را مالامال از اندوه و غم كرديد... هان اينك عمر را از شست سال مى گذرد (ولى به سخنم گوش نمى دهيد و اطاعتم نمى كنيد) و كسى كه اطاعت نشود، رايش پذيرفته نيست.» و اين چنين درد دل هاى على بسياراست كه نه تنها از دشمنان بلكه از ياران بى وفايش ناله مى كند وآن چه نگفته است بسيار زيادتر از گفتنى ها است. به خدا هر گاه ناله هاى على را مى خوانم، بيش از حادثه شهادتش دلتنگ و گريان مى شوم؛ گو اينكه شهادت على مايه آسايش و آرامش او بود كه از دست اين نااهلان راحت شود و به دوست بپيوندد، چه او آن قدر به مرگ علاقه مند است كه از كودك بر پستان مادر افزونتر.

و اين سان على جهان را با قلبى پر از خون وداع مى كند و در شب قدر، رستگارانه به خداى كعبه مى پيوندد.
 سلام و درود خدا بر على و آل على باد.

نوشته : سید محمد    نظرات :
از منابع مهمى كه در شناخت وجود ملكوتى حضرت على عليه السلام موجود است، كلمات و مرويات خلفاى سه گانه مى باشد.
 دانستن اين مطالب از چند جهت مورد توجه و اهميت است:
اولا: مقام رفيع امير المؤمنين على عليه السلام را از زبان كسانى كه به عنوان بعضى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مطرح بودند، و سخنان آن حضرت را شنيدند، مى شناسيم.
ثانيا: به طور قطع، ميزان شناخت پيروان مذاهب مختلف عامه با مطالعه اين مطالب، نسبت به آن حضرت بيشتر و كاملتر خواهد شد. و تحولى نو در آنان پديد خواهد آمد.(1)
ثالثا: از اين طريق، ماهيت كسانى كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، سفارشها و وصاياى آن حضرت را در مورد خلافت و ولايت على عليه السلام ناديده گرفته و با ايجاد شوراى انحصارى، اقدام به تعيين خليفه براى مسلمين كردند، كاملا روشن مى شود.

● سخنان و مرويات ابوبكر بن ابى قحافه

الف: ...ابو بكر گفت: خدا و رسولش راست گفتند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در شب هجرت در حالى كه بيرون از غار بوديم و اراده (رفتن) به مدينه را داشتيم به من فرمود: دست من و دست على در عدل و داد برابر است.(2)
ب: عايشه گويد ابو بكر را ديدم كه بسيار به چهره على بن ابى طالب عليه السلام نگاه مى كند پس گفتم: اى پدر،همانا تو زياد به چهره على نگاه مى كنى. (علت چيست؟) گفت: دخترم از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: نظر كردن بر چهره على عبادت است.(3)
ج: از ابن عمر روايت شد كه ابو بكر گفته است:رعايت كنيد محمد صلى الله عليه و آله و سلم را در (مورد) اهل بيت او.يعنى حفظ كنيد (حرمت) او را در ميان اهل بيتش،پس اهل بيت آن حضرت را اذيت نكنيد. (4)
د: از حارث ابن اعور روايت شد كه روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در ميان جمعى از ياران خود حاضر بود، پس فرمود: به شما نشان مى دهم آدم عليه السلام را از جنبه علمش و نوح را از جنبه فهمش و ابراهيم را از جنبه حكمتش، پس چيزى نگذشت كه على عليه السلام آمد. ابو بكر عرضه داشت:
يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مردى را با سه نفر از پيامبران برابر كردى، به به به اين مرد، او كيست، اى رسول خدا؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا او را نمى شناسى اى ابا بكر؟ ابو بكر عرض كرد: خدا و رسولش داناترند. حضرت فرمود: او ابو الحسن على بن ابى طالب عليه السلام است.پس ابو بكر گفت: به به به تو اى ابو الحسن، مثل تو كجا خواهد بود اى ابو الحسن.(5)
هـ: از زيد بن على بن الحسين عليه السلام روايت شد كه گفت:از پدرم على بن الحسين عليه السلام،شنيدم كه مى فرمود:از پدرم حسين بن على عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:به ابو بكر گفتم،اى ابو بكر،بهترين مردم بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چه كسى است؟به من گفت :پدر تو،... (7)
ز: از معقل بن يسار مزنى روايت شد كه گفت:از ابوبكر شنيدم كه مى گفت:على بن ابى طالب از اهل بيت و خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است.(8)
ح: (در كتاب رياض النضرة ج 2،ص 163) گويد:ابو بكر و على عليه السلام براى زيارت قبر مطهر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شش روز پس از رحلت حضرت مشرف شدند،على عليه السلام به ابو بكر فرمود:پيش برو (و جلو حركت كن) ابو بكر گفت:من هرگز بر مردى تقدم نمى جويم كه خود شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم (در باره او) مى فرمود:على نزد من منزلتى را دارد كه من آن منزلت را در پيشگاه پروردگارم دارم. (9)
ط: ... از معقل ابن يسار مزنى روايت شد كه مى گفت: شنيدم كه ابو بكر به على بن ابى طالب عليه السلام مى گفت:«عقدة رسول الله»(10) (يعنى كسى كه عقد بيعتش را با مسلمين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منعقد كرد)(11)
ى: از قيس بن حازم روايت شد كه:ابو بكر با على بن ابى طالب ملاقات كرد،پس ابو بكر به چهره على عليه السلام نگاه كرده و تبسم مى نمود،على عليه السلام به او فرمود:چرا تبسم مى كنى؟گفت :شنيدم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمود:هيچ كس بر صراط نمى گذرد،مگر كسى كه على برايش گذرنامه صادر كرده باشد.(12)
ك: ابو بكر در موارد متعدد،بالاى منبر و در حضور تعداد زيادى از مسلمانان گفت: «اقيلونى، اقيلونى و لست بخير منكم و على فيكم (13) مرا رها كنيد، مرا رها كنيد، كه من بهترين شما نيستم در حالى كه على در ميان شماست».


1 - به عنوان نمونه،يكى از نويسندگان اهل سنت به نام فؤاد فاروقى،كه در مورد عظمت و مقام رفيع على عليه السلام كتب متعددى تأليف كرده،در صفحه 260 از كتاب«بيست و پنج سال سكوت على عليه السلام»در مورد آغاز شناخت وسيعتر خود نسبت به شخصيت برجسته اسلام يعنى على عليه السلام چنين مى نويسد:«به ياد آوردن اين كه چه زمانى با نام مبارك على عليه السلام آشنا شده ام برايم ممكن نيست،اما خوب به خاطر مى آورم كه چه زمانى شيفته اش شدم:زمانى كه اقدام به جمع آورى سخنان«عمر بن خطاب»درباره اين شخصيت ممتاز عالم اسلام،كردم.جملات سپاسمندانه و ستايشگرانه عمر،سردار بزرگ سده نخستين برقرارى اسلام،مرا مجذوب على عليه السلام كرد...»
2 - ابن مغازلى در مناقب،حديث 170،ص .129
- و ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 438،اواخر حديث .953 (شرح محمودى) .
- شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع الموده،باب مناقب السبعون،ص 277،حديث 17 و ص .300
- متقى هندى در كنز العمال،ج 11،ص 604 (مؤسسة الرساله بيروت،چاپ پنجم) ،و ديگران.
3 - ابن كثير در البداية و النهاية،ج 7،ص .358
- سيوطى در تاريخ الخلفاء،ص .172
- ابن مغازلى در مناقب،ص 210،حديث 252،ط .1
- ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 391،حديث 895 (به شرح محمودى) ،و ديگران.
4 - شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع الموده،باب 54،ص 194 و .356
- و متقى هندى در كنز العمال،ج 13 - ص 638 (مؤسسة الرسالة بيروت،چاپ پنجم) .
5 - «بوستان معرفت»تأليف سيد هاشم حسينى تهرانى،ص 447 به نقل از:مناقب خوارزمى،فصل 7،ص .45
6 - «بوستان معرفت»ص 650 به نقل از:ابن عساكر در تاريخ امير المؤمنين عليه السلام،ج 3،ص 70،حديث 1100 و از مناقب خوارزمى فصل 14،ص .98
7 - «كنز العمال»،ج 12،ص 489 (مؤسسة الرسالة بيروت،چاپ پنجم) .
8 - همان مأخذ،ج 13،ص .115
9 - آثار الصادقين،ج 14،ص 277،به نقل از فضائل الخمسه،ج 1،ص .297
10 - العقدة:كحرمة،و الجمع عقد كحرم،الولاية.البيعة المعقودة.
11 - ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 3،حديث 1092،ص .54
12 - نقل از سيد جواد مهرى در مقدمه كتاب«آنگاه هدايت شدم»تأليف دكتر سيد محمد تيجانى سماوى ص 2 به نقل از:ابان السمان در الموافقه،ص 137،و ابن حجر در الصواعق المحرقه،ص 126 و ابن مغازلى شافعى در مناقب على عليه السلام ص .119
13 - «چرا شيعه شدم»تأليف جناب محمد رازى،ص 332 به نقلش از:فخر رازى در نهاية العقول،طبرى در تاريخ خود،بلاذرى در انساب الاشراف،سمعانى در فضائل،غزالى در سر العالمين،سبط ابن جوزى در تذكره،قاضى فضل بن روزبهان و ابن ابى الحديد و ديگران.
- قابل ذكر است كه صحت اين گفتار ابو بكر در كلمات على عليه السلام در نهج البلاغه كاملا روشن است،آنجا كه فرمود:«فيا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته اذ عقدها لاخر بعد مماته»يعنى«پس چقدر جاى تعجب و شگفت است كه ابو بكر استقاله مى كرد (و امتناع مى نمود) از خلافت در حال حيات خود در حالى كه گره مى زد خلافت را براى ديگرى (يعنى عمر) بعد از مرگش».

نوشته : سید محمد    نظرات :
درباره اميرالمؤمنين عليه السلام فضائل و كراماتى از حضرت رسول صلى الله عليه وآله نقل شده كه از مختصات آن بزرگوار است و درباره هيچ يك از صحابه نقل نشده است. اين فضائل در بسيارى از كتب شيعه و اهل سنت نقل شده ولى براى مختصر بودن، در هر يك فقط به دو محل از شيعه و دو محل از اهل سنت اشاره خواهيم كرد.

● حديث الراية

در يكى از روزهاى جنگ خيبر فرماندهى عمليات با ابوبكر بود، متأسفانه او فرا كرد و به وقت برگشتن، نفرات خود را متّهم به ترس و فرار مى كرد، و نفراتش او را، روز دوم فرماندهى با عمر بود، او نيز مانند ابوبكر فرار كرد، (1) رسول خدا صلى الله عليه وآله كه از اين پيشامد بسيار ناراحت شده بود فرمود: فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او خدا و رسولش را دوست دارد، هجوم كننده است، فرار كننده نيست، از حمله بر نمى گردد تا خدا به دست او قلعه را فتح كند.
فرداى آنروز كه همه انتظار حيازت و به دست آوردن اين مقام را داشتند، آن حضرت على بن ابيطالب را خواست و پرچم را به او داد و خدا در دست او فتح به وجود آورد: «قال: لأطينّ الرايةَ غداً رجلاً يحبّه اللّهُ و رسولُه و يُحبّ اللّهَ وَ رسولَه كّرارٌ غيرُ فّرارٍ لا يَرجعُ حتّى يَفتح اللّه على يديه فاعطاها عليّاً ففتح على يديه» (2)
آنچه در اين حديت بيشتر مورد دقت است كلمه «يُحبّه للّهُ و رسولّه» مى باشد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله به طور قاطع فرموده: على كسى است كه خدا و رسولش او را دوست مى دارند اين منقبت در حق احدى از صحابه نقل نشده و فريقين در آن اتفاق دارند.

● حديث المنزلة

در سال نهم هجرت رسول خدا صلى الله عليه وآله به «تبوك» لشكر كشيد، چون اين جريان طول مى كشيد، وانگهى آن حضرت تا مرزهاى شام از مركز حكومت دور مى شدند. لذا لازم بود مردى توانا در مدينه جانشين آن حضرت شود تا مركز حكومت كاملا در امان باشد، بدين جهت آن حضرت صلاح ديد كه على بن ابيطالب عليه السلام را در مدينه بگذارد.
پس از حركت رسول الله صلى الله عليه وآله، منافقين در شهر شايع كردند كه رسول خدا نسبت به على بن ابيطالب عليه السلام قهر كرده و بى مهر شده و به دليل او را با خود به جنگ نبُرد، اين سخن بر على عليه السلام گران آمد، لذا در راه تبوك خودش را به آن حضرت رسانيد و عرض كرد يا رسول الله صلى الله عليه وآله مردم چنين شايع كرده اند؟ حضرت فرمود:
«أنت منّى بمنزلةِ هارونَ من موسى إلاّ انّه لانبىّ بعدى»(3) تو نسبت به من مانند هارون هستى نسبت به موسى مگر آنكه بعد از من پيامبرى نيست، يعنى: ماندن تو در مدينه براى آنست كه: موسى وقتى كه به ميقات پروردگار رفت برادرش هارون را در جاى خود گذاشت:«و قال موسى لا خيه هارون اخْلُفنى فى قومى و اَصْلِح و لاتتبّع سبيل المفسدين»(4) تو هم نسبت به من در جاى هارون هستى، فرق فقط آنست كه هارون پيامبر هم بود ولى بعد از من پيامبرى نخواهد آمد.
اين منقبت منحصر به فرد از دلائل خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد و فريقين در صحت آن اتفاق دارند.

● حديث سد الابواب

وقتى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله مسجد مدينه را ساخت، منزلهائى در كنار آن بنا نهاد كه زنان خويش را در آن مسكن داد، براى على بن ابيطالب عليه السلام نيز منزلى در كنار منزل خود ساخت، ياران آن حضرت نيز هر يك حجره اى ساخته و ساكن شدند، درهاى همه آن منازل به مسجد باز مى شد و آنها به خانه هاى خويش از مسجد رفت و آمد مى كردند.
از جانب خدا وحى آمد كه بجز در منزل رسول خدا و در منزل على بن ابيطالب بايد همه درها گرفته شود، به دنبال اين فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «سُدّوا هذه الأَبواب إلاّ باب علىّ» يعنى: همه اين درها را بگيريد مگر باب على بن ابيطالب را، مردم در اين باره به گفتگو برخاستند حضرت در ميان قوم بپاخاست، بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: من از طرف خدا به گرفتن و بستن اين درها بجز باب على بن ابيطالب مأمور شده ام، و شما پشت سر من گفتگو كرده ايد، من از پيش خود نه چيزى بسته ام و نه باز كرده ام، ليكن به چنين كارى مأمور شدم و اطاعت كردم. (5)
پس از بيانات رسول خدا صلى الله عليه وآله همه درها گرفته و بسته شد. بجز درى كه اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد داشتند، در زمان بنى اميه كه مسجدالنبى را وسعت دادند همه آن حجره ها جزء مسجد گرديد.
شيعه و اهل سنت در اين قضيه اتفاق دارند و آن از مناقب منحصر به على عليه السلام و خانواده اوست كه مشمول «أَذهبَ اللّه الرّجسَ و طهرّهم تَطهيراً» بودند. جهت آگاهى بيشتر رجوع شود به الغدير ج 3 ص 202.

● حديث مدينة العلم

حديث مدينه العلم يكى از مناقب مخصوص امام و از احاديث متواتر است و آن چنين است كه رسول الله صلى الله عليه وآله در حق آن حضرت فرمود: «انا مدينةُ العلم و علىّ بابُها فمنْ أَردالعلمَ فليأتِ بابَها»  يعنى: من شهر علم هستم، دروازه آن شهر على بن ابيطالب است هر كه علم بخواهد به دروازه شهر بيايد، در ارشاد مفيد بجاى «فَلْياتِ بابها» نقل شده «فلْيَقتبسْهُ من علىّ» و هر دو تعبير مالاً به يك معنى هستند. (6)
منظور رسول خدا صلى الله عليه وآله از اين حديث آنست كه: من آنچه مى دانم به على بن ابيطالب عليه السلام منتقل كرده ام و علوم من در وجود وى متمركز است و من در او خلاصه مى شوم، اگر براى دانستن علوم به على مراجعه كنيد مانند آنست كه به من مراجعه كرده ايد. خواه در زندگى من باشد و خواه بعد از مرگم.
مخصوصاً اين روايت بيشتر به بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه وآله مربوط مى شود، كه خواسته على بن ابيطالب عليه السلام را به صورت يك پناهگاه علمى براى بعد از خود معرفى فرمايد، چنانكه در غدير خم و جاهاى ديگر معرفى فرمود.
در بسيارى از روايات آمده كه رسول خدا صلى الله عليه وآله با على عليه السلام خلوت كرد، بعد به او گفتند: رسول خدا صلى الله عليه وآله چه چيز به شما عهد كرد؟ فرمود: «عَلّمنى أَلف بابٍ من العلم فتح لى من كلّ باب الف باب» (7) يعنى هزار نوع علم به من آموخت كه از هر نوع هزار علم بر من مكشوف گرديد روايات نشان مى دهد كه همه اين علوم به فرزندان معصوم آن حضرت و امامان يازده گانه يكى پس از ديگرى رسيده است .

● حديث مؤآخاة

از مناقب منحصر به فرد اميرالمؤمنين صلوات الله عليه حديث مؤآخاة و علقه برادرى ميان او و رسول خدا صلى الله عليه وآله است، در ميان همه مهاجرين و انصار تنها على بن ابيطالب عليه السلام شايستگى آنرا داشت كه با رسول الله صلى الله عليه وآله برادر شود.
علامه مجلسى در بحارالانوار فرموده: در سال اوّل هجرت آن حضرت ميان مهاجرين و انصار پيمان برادرى برقرار نمود، اين برادرى آنها را بر سه چيز ملزم مى كرد: مقاومت براى حق، مواسات و كمك به يكديگر و ارث بردن از يكديگر. آنها نود نفر بودند، چهل و پنج تن از مهاجرين و چهل و پنج تن از انصار... اين پيش از جنگ بدر بود و چون واقعه «بدر» پيش آمد خداوند آيه «و اُولواالأَرحام بعضُهم أَوْلى ببعض فى كتاب اللّه» (8) را نازل فرمود، جريان ارث بردن نسخ گرديد .(9)
به هر حال: رسول خدا صلى الله عليه وآله در اين اقدام بين تمامى افراد مهاجر و انصار عقدا خوت و پيمان بردارى برقرار ساخت ولى على بن ابيطالب عليه السلام را با كسى برادر نكرد. آن حضرت از اين كار بسيار غمگين شد و گفت: يا رسول الله صلى الله عليه وآله پدر و مادرم فداى تو باد، مرا با كسى برادر نكردى؟ فرمود: يا على تو را براى خود نگاه داشتم، تو برادر منى و من برادر تو هستم «أَنتَ اَخى و اَنا اَخوك يا علىّ» (10) حضرت رضا عليه السلام از پدران خود از على عليهم السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود: «انا عبدُاللّه و اخو رسوله لايُقولها بعدَى الاّ كذّابٌ» (11)

● حديث قَسيُم الجنّة و النّار

از مناقب منحصر به فرد اميرالمؤمنين عليه السلام حديث «قسيم الجنّة و النّار» است كه با عبارات مختلف از رسول الله صلى الله عليه وآله نقل شده است از جمله با اين عبارت: «قال: صلى الله عليه وآله يا علىّ اَنت قَسيمُ الجنّةِ و النّارِ و اَنت يَعسوبُ الدّين» يا على تو قسمت كننده بهشت و جهنم و تو پيشواى دين هستى.
در اكثر روايات معنى اين حديث آنست كه: خداوند چنين مأموريتى را در روز قيامت به آن حضرت خواهد داد كه در حشر كبرى بعد از تصويب خداوند، به اهل بهشت اجازه رفتن به بهشت و به اهل آتش فرمان رفتن به دوزخ بدهد. نظير آنكه در تفسير: «و اَذّنَ مُوذّنٌ بينهم انّ لعنةَ اللّه على الظّالمين» (12) نقل شده كه اين مؤذن و اعلام كننده، على بن ابيطالب عليه السلام خواهد بود.
در اين هيچ بعدى نيست و چه مانعى دارد كه خداوند چنين مأموريت هائى به آن حضرت در قيامت بدهد مگر نعوذ بالله آن حضرت از ملائكة الله كمتر است كه روز قيامت به امر خدا تمشيت امور خواهند كرد.
در روايتى آمده كه مفضل بن عمر از امام صادق عليه السلام معنى اين حديث را پرسيد؟ امام فرمود: چون حب على عليه السلام ايمان و بغض او كفر است و بهشت براى اهل ايمان و آتش براى كفر مى باشد، آن حضرت بدين علت قسيم الجنة و النار است...(13)
ولى در روايت ابوالصلت هروى از امام رضا عليه السلام آمده كه آن حضرت نظير همين جواب را به مأمون عباسى داد و سپس به ابى الصلت فرمود: مطابق درك او جواب دادم ولى از پدرم شنيدم كه از پدرانش از على عليه السلام نقل مى كرد كه آن حضرت گفت:
«قال لى رسول الله صلى الله عليه وآله يا على اَنت قسيمُ الجنة و النار يوم القيامة تقول للنار: هذا لى و هذا لك» (14)

● حديث على مع الحق

از جمله احاديث مسلم و مقبول بين شيعيه و سنّى آنست كه رسول خدا صلى الله عليه وآله درباره اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده: على با حقّ است و حق با على است از هم جدا نمى شود تا در حوض كوثر پيش من آيند، و در نقل ديگر آمده : على بإ؛ّّ حق است و حق با على است هر جا كه على برود حق هم با او مى رود، اينك عين اين دو تعبير را نقل مى كنيم:
«قال رسول الله صلى الله عليه وآله علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ ولنْ يَفترقا حتّى يردا علىّ الحوض يومَ القيامة»
«علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ و الحقّ يَدور حيثما دارَ علىّ»(15)
اين حديث متواتر كه تنها درباره حضرت ولى ذوالجلال عليه السلام صادر شده، دلالت بر عصمت آن حضرت دارد و اينكه حق به هيچ وجه از او جدا نمى شود و حق در وجود وى خلاصه شده است الغدير ج 3 ص 176.

● حديث على مع القرآن

حديث «علىّ مع القرآن...» مانند حديث «علىّ مع الحقّ...» از مختصات اميرالمؤمنين عليه السلام است كه درباره هيچ يك از صحابه رسول الله صلى الله عليه وآله نقل نشده و اين حديث گوشه اى از شخصيت بزرگ آن حضرت را حكايت مى كند كه رسول خدا فرمود:
«علىّ مع القرآن و القرآن مع علىّ لَنْ يفترقا حتى يردا علىّ الحوض» (16) اين حديث نظير حديث متواتر ثقلين است كه درباره قرآن و اهل بيت عليه السلام فرمود: «انّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا ابداً انّهما لن يفترقا حتى يردا عَلَىّ الحوض»

● حديث لاُيحبّه الا مؤمنٌ...

خلاصه اين حديث شريف آن است كه على بن ابيطالب عليه السلام معيار ايمان و كفر است فقط مؤمنان مى توانند آن حضرت را دوست بدارند از طرف ديگر فقط منافقان آن جناب را دشمن مى دارند، اين حديث شريف كه كتابهاى شيعه و اهل سنت را پر كرده و از حد تواتر گذشته است از مناقب منحصر به فرد. مولى اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد كه با تعبيرهاى مختلف از رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل شده است از جمله: «قال رسول الله صلى الله عليه وآله يا علىّ لايُحبّك الا مؤمنٌ و لا يُبغضك الاّ منافقٌ» (17)
حارث همدانى گويد: روزى على عليه السلام را ديدم كه بالاى منبر رفت پس از حمد و ثناى خداوند فرمود:
«قضاء قضاه الله تعالى على لسان النبى صلى الله عليه وآله انه لايحبنى الا مؤمن و لايبغضى الا منافق قدخاب من افترى» (18) مؤمن اگر على بن ابيطالب را دشمن بدار، توحيد، ايمان، تقوى، حق پرستى، عدالت، انصاف و سائر فضائل و حقائق را دشمن داشته زيرا وجود اميرالمؤمنين عليه السلام در آنها خلاصه مى شود و اين بر مؤمن محال است و اگر منافق على را دوست بدارد چيزى را كه از ته دل قبول ندارد دوست داشته است و اين شدنى نيست.

● حديث على وصيّى و خليفتى

ابن اثير در تاريخ كامل نقل مى كند: چون آيه «و انذر عشيرتك الاقربين» (19) نازل شد رسول خدا صلى الله عليه وآله طعامى آماده كرد و فرزندان عبدالمطلب را كه حدود چهل نفر بودند به طعام دعوت كرد، پس از طعام خوردن پيش از آنكه شروع به صحبت كند، ابولهب با سروصدا مجلس را به هم زد، حاضران متفرق شدند.
بار ديگر آن حضرت طعامى آماده كرد و آنها را دعوت نمود و زبان به سخن گشود و فرمود: فرزندان عبدالمطلب! والله نمى دانم كسى به قوم خويش چيز بهترى بياورد كه من براى شما آورده ام، من براى شما خير دنيا و آخرت آورده ام و خدايم امر كرده شما را به سوى آن بخوانم. كدام يك از شما در اين دعوت به من كمك مى كند تا برادر من، وصى من، و خليفه من در ميان شما باشد.
«فأَيّكم يُوازرُنى على هذاالامر على ان يكون اخى و وصيّى و خليفتى فيكم» همه ساكت شدند على بن ابيطالب عليه السلام مى فرمايد: من كه از همه جوانتر بودم گفتم: يا نبى الله من در اين دعوت يار شما هستم، آن حضرت دست به گردن من نهاد و فرمود:
«ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا» مدعوين به حالت خنده و مسخره پراكنده شدند و به ابى طالب مى گفتند: تو را امر كرد كه از فرزندت على فرمان شنوى و اطاعت كنى، حديث شريف از روايات مسلم فريقين و از دلائل امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است و نشان مى دهد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله، از اول امر، امامت را از نبوت جدا نكرده است تا جائى كه مورد مضحكه هم قرار گرفته است .
رجوع شود به تاريخ كامل ج 2 ص 42 فصل انذار عشيرة، سيره حلبيه ج 1، ص 461 باب استخفائه فى دارالارقم، مسند احمد ج 1 ص 111 و 159، مختصر كنزالعمال هامش مسند احمد ج 5 ص 41 و 43 شرح ابن ابى الحديد ج 13 ص 244 شرح خطبه 238 قاصعه و مشروح منابع آن در المراجعات مراجعه 20 ص 110، تفسير برهان ذيل آيه شريفه، بحارالانوار ج 38 ص 1- 26 و الغدير موجود است .

● حديث علىّ يعسوب الدين

لفظ يعسوب به معنى رئيس بزرگ و سرپرست بزرگ است، در لغت آمده: «اليعسوب: الرئيس الكبير يقال هو يعسوب قومه» در اصل رسول خدا صلى الله عليه وآله درباره اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
«يا علىّ انّك سيّدالمسلمين و يعسوبُ المؤمنين و امام المتقين و قائد الغُرّ المحجّلين»(20) ابن ابى الحديد در شرح كلام اميرالمؤمنين كه فرمود: «انا يعسوب المؤمنين و المال يعسوب الفجار» گويد: اين كلمه را رسول خدا صلى الله عليه وآله درباره آن حضرت فرموده يك دفعه به لفظ: «انت يعسوب الدين» و يكدفعه بلفظ «انت يعسوب المؤمنين» هر دو به يك معنى بر مى گردد گويا او را رئيس مؤمنين و سيد آنها قرار داده است (21)
نگارنده گويد: «گويا» درست نيست بلكه آن حضرت با اين كلام او را رهبر مؤمنان قرار داده است نظير لقب اميرالمؤمنين كه به او داد.
و در مقدمه شرح خويش گفته: در اخبار اهل حديث كلامى درباره على عليه السلام از رسول الله صلى الله عليه وآله نقل شده كه معناى اميرالمؤمنين مى دهد و آن اينكه فرمود: «اَنتَ يعسوب الدين و المال يعسوب الظّلمَة» و در روايت ديگرى «هذا يعسوب الدين» اين دو روايت را احمد بن حنبل در مسند خود و ابونعيم در حلية الاولياء نقل كرده است (22) ناگفته نماند: اين منقبت از مناقب منحصر به فرد امام و از دلائل خلافت اوست .

● حديث علىّ ولىّ كلّ مؤمنٍ بَعدى

اين منقبت نيز از مناقب منحصر به فرد حضرت على صلوات الله عليه و از دلائل امامت و خلافت آن حضرت است، حاكم در مستدرك ج 3 ص 134 نقل كرده «قال ابن عباس و قال له رسول الله صلى الله عليه وآله انت ولى كل مؤمن بعدى و مؤمنة» آنگاه گفته: اين حديث سندش صحيح است ذهبى نيز در تلخيص مستدرك ج 3، ص 134 آنرا نقل نموده است، احمد بن حنبل در مسند خود ج 1، ص 331 و ترمذى در صحيح خود ج 5، ص 632 باب مناقب على بن ابيطالب آنرا نقل مى كند و نيز در كنزالعمال هامش مسند احمد منقول است مشروع مطلب در الغدير ج 3 ص 215 - 217 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 3 ص 46 - 52 ديده شود.

● حديث على امام المتقين

حاكم نيشابورى در مستدرك صحيحين ج 3 ص 136 به سند خود از رسول الله صلى الله عليه وآله نقل كرده كه:
«قال رسول الله صلى الله عليه وآله اَوحى الىّ ربّى فى علىّ بثلاث انه سيد المسلمين و امام المتقين و قائد الغرالمحجلين»
آنگاه گفته: اين حديث سندش صحيح است ولى بخارى و مسلم آنرا نقل نكرده اند، با آنكه در عقيده آنها نيز صحيح است. در مختصر كنزالعمال هامش مسند احمد ص 34 به لفظ «فاوحى الىّ ربّى فى علىّ بثلاث انه سيدالمسلمين و ولى المتقين و قائد الغر المحجلين» نقل شده است .
شرف الدين عاملى رحمة الله آنرا در المراجعات ص 150 از كتابهاى بسيار معتبر نقل كرده است.

● حديث علىّ اميُرالمؤمنين

رسول خدا صلى الله عليه وآله به على بن ابيطالب عليه السلام لقب مبارك «اميرالمؤمنين» داد كه حاكى از امامت و خلافت آن حضرت و از القاب منحصر به فرد آن جناب مى باشد.
شيخ مفيد در ارشاد ص 20 يك فصل را منحصر به اين مطلب كرده و به سند متصل خود ازانس بن مالك نقل كرده: كه گويد من خادم رسول الله بودم شبى كه بنا بود آن حضرت درمنزل ام حبيبه باشد، آبى براى وضويش آوردم فرمود: اى انس الان از اين در اميرالمؤمنين و خيرالوصيين... بر تو وارد مى شود.
«قال يا انس يدخل عليك الساعة من هذا الباب اميرالمؤمنين و خيرالوصيين اقدمُ الناس سِلْماً و اكثرُهم علما و ارجحهم حلماً» انس گويد: گفتم خدايا اين شخص از قوم من باشد، كمى نگذشت كه ديدم على بن ابيطالب عليه السلام داخل شد، رسول خدا وضوع مى گرفت مقدارى از آب وضو را بصورت آن حضرت پاشيد...
در روايت ديگرى به سند خود از ابن عباس نقل مى كند رسول خدا صلى الله عليه وآله به ام سلمه فرمود:
«إسمعى و إشهدى هذا علىّ اميرالمؤمنين و سيدالوصيين» و در روايت سوم به سند خود از معاويه بن ثعلبه نقل مى كند: كه به ابى ذر گفته شد: وصيت بكن، گفت: وصيت كرده ام، گفتند: به كدام كس؟ گفت: به اميرالمؤمنين. گفتند: به عثمان بن عفان؟ گفت: نه، به اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كه او قوام زمين و ربانى اين امت است...
و نيز فرموده: خبر بريدة بن خضيب اسلمى كه ميان علما مشهور است با سندهائى كه شرح آنها طولانى مى شود، گويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله مرا امر كرد ما هفت نفر بوديم از جمله ابوبكر، عمر، طلحه و زبير بودند كه به ما فرمود: «سَلِمّوا على علىّ بامرةِ المؤمنين» به على با كلمه اميرالمؤمنين سلام كنيد، ما به او به لفظ يا اميرالمؤمنين سلام كرديم، با آنكه رسول الله زنده و در كنار ما بود (ارشاد ص 20).
مجلس رضوان الله عليه در بحار ج 37 ص 290 - 340 پنجاه صفحه باين مطلب اختصاص داده است، علامه امينى در الغدير ج 8 ص 87 آنرا از حلية الاولياء ابى نعيم ج 1 ص 63 با سه طريق از انس و ابن عباس و نيز درج: 6 الغدير ص: 80 از حلية الاولياء و مناقب خوارزمى، و فرائد السمطين و غير آن نقل كرده است .
در پايان اين سخن لازم است بدانيم: عياشى در تفسير خويش نقل مى كند: مردى به محضر امام صادق عليه السلام داخل شد و گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين عليه السلام امام صادق عليه السلام بپاخاست و فرمود: اين اسم جز به اميرالمؤمنين عليه السلام صلاحيت ندارد، خدا او را باين اسم ناميده است، هر كه جز او به اين اسم ناميده شود و خوشش آيد مفعول است و اگر مفعول نباشد به اين مبتلى مى شود...گفتم: امام قائم شما با كدام نام خوانده مى شود؟ فرمود: به او گويند: «السلام عليك يا بقية الله السلام عليك يا ابن رسول الله(23) و در روايتى از امام باقر عليه السلام نقل است كه به فضيل بن يسار گفت...«يا فضيل لم يسم بها و الله بعد على اميرالمؤمنين الا مفتر كذاب الى يوم الناس هذا»(24) اى فضيل به خدا قسم جز على بن ابيطالب به اين اسم خوانده نشده مگر افتراگر و دروغگو...


1- اين جريان بسيار مشهور است حتى ابن ابى الحديد آنرا به شعر درآورده است .
2- ارشاد مفيد ص: 57، اعلام الورى 62 و 63 به نقل بحار ج 21 ص 21، صحيح بخارى ج 5 ص 171 باب عزوة خيبر، صحيح مسلم ج 2 ص 360 باب من فضائل على بن ابيطالب عليه السلام.
3- معانى الاخبار صدوق ص 74 از جابربن عبدالله و سعد بن ابى وقاص، مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 16، صحيح بخارى ج 5 ص 24 باب مناقب على عليه السلام صحيح مسلم ج 2 ص 360 باب فضائل على عليه السلام الغدير ج 3 ص 199.
4- سوره اعراف: 142.
5- علل الشرايع باب 154 ص 201، بحارالانوار ج 39 ص 19 - 35 بطور مشروح، مسند احمد ج 2 ص 26، مستدرك حاكم ج 3 ص 125، در علل الشرايع آمده: «عن ابن عباس قال لما سدّ رسول الله صلى الله عليه وآله الابواب الشارعة الى المسجد الاباب على عليه السلام ضبحّ اصحابه من ذلك فقالوا يا رسول الله لم سددتَ ابو ابنا و تركت باب هذا الغلام! فقال صلى الله عليه وآله ان الله تبارك و تعالى امرنى بسد ابوابكم و ترك باب علىّ...»
6- ارشاد مفيد ص 15، بحارالانوار ج 40 ص 200 - 207 بطور مشروح، مستدرك حاكم ج 3 ص 126، از باب ابن عباس و جابربن عبدالله، تذكرة سبط ابن جوزى ص 51.
7- ارشاد مفيد ص 15، بحار ج 40 ص 213 - 218.
8- انفال: 75، احزاب: 6.
9- بحار ج 19 ص 130.
10- بحارالانوار: ج 38 ص 330 - 347، صحيح ترمذى ج 5 ص 636 باب مناقب على بن ابيطالب عليه السلام، اسدالغاية ج 4 ص 16 الغدير ج 3 ص 174.
11- بحارالانوار ج 38 ص 334.
12- اعراف: 44.
13- علل الشرايع باب 130 ص: 162، الغدير: ج 3 ص 299.
14- عيون اخبارالرضا به نقل بحار ج 39 ص 194 و نيز حديث قسيم الجنة و النار در بحار الانوار ج 39 ص 193 - 210، شرح ابن ابى الحديد ج 9 ص 165 ذيل خطبه 154، صواعق محرقه ابن حجر ص 124 ذيل حديث 40.
15- بحارالانوار ج 38 ص 27 - 40 به طور مشروح از شيعه و اهل سنت نقل كرده است ابن ابى الحديد در شرح خود ج 9 ص 88 ذيل خطبه 144 گويد: «ثبت عندى ان النبى صلى الله عليه وآله» قال «انه مع الحق و ان الحق يدور معه حيثما دار».
16- مستدرك حاكم ج 3 ص 134 باب مناقب على عليه السلام، صواعق محرقه ابن حجر ص 122 باب فضائل على عليه السلام، مختصر كنز العمال هامش مسند احمد ج 5 ص 30، ينابيع المودة باب 20 ص 90.
17- ارشاد مفيد ص 18، ايضاً بحارالانوار ج 39 ص 346 - 310 صحيح مسلم ج 1 ص 48 باب الدليل على حب الانصار، صواعق محرقه ابن حجر ص 120 حديث هشتم از فضائل آن حضرت، شرح ابن ابى الحديد ج 18 ص 173 ذيل حكمت 42 و گويد: «هذاالخبر مروى فى الصحاح».
18- ارشاد مفيد ص 18، ايضاً بحارالانوار ج 39 ص 346 - 310 صحيح مسلم ج 1 ص 48 باب الدليل على حب الانصار، صواعق محرقه ابن حجر ص 120 حديث هشتم از فضائل آن حضرت، شرح ابن ابى الحديد ج 18 ص 173 ذيل حكمت 42 و گويد: «هذا الخبر مروى فى الصحاح»
19- شعراء: 224.
20- در بحارالانوار ج 38 ص 126 - 166 حدود ده روايت از شيعه و اهل سنت در اين رابطه نقل شده است .
21- شرح ابن ابى الحديد ج 19 ص 224 ذيل حكمت 322.
22- شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 12 مقدمه، كنزالاعمال هامش مسند احمد.
23- تفسير عياشى ج 1 ص 276 ذيل آيه 117 سوره نساء.
24- بحار ج 37 ص 318.

نوشته : سید محمد    نظرات :
ولادت امام حسن مجتبی )ع( بر شیعیان مبارک
نوشته : سید محمد    نظرات :

حلول ماه مبارک رمضان بر شیعیان مبارک

نوشته : سید محمد    نظرات :
تمامی حقوق مادی و معنوی این مجموعه برای صاحب اثر محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.